داستان پند آموز پیرمرد صبخ زود از خانه اش خارج شد در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عا برانی که رد می شدن به سر عت او را به اولین در مانگاه رساندند پرستاران ابتدا زخم های پیر مرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند باید ازت عکسبر داری بشه تا جای از بدنت آسیب و شکستگی ندیده با شد پیر مرد غمگین شد گفت عجله دارد و نیازی به عکسبر داری نیست پرستاران از اون دلیل عجله اش را پرسید ند زنم در خانه سالمندان است هر صبخ در انجا میروم و صبخانه را با او می خورم نمی خوام دیر شود پرستاری به او گفت خود مان به او خبر می دهیم پیر مرد با اندوه گفت خلی متا سفم او آلز ایمردارد چیزی را متوجه نخواهد شد ختا مرا هم نمی شناسد پرستار با حیرت گفت وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبخ برای صرف صبخانه پش او می روید پیر مرد با صدای گرفته به آرامی گفت اما من که می دانم روچی کسی است ((علی جمعه مظفری ))
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر